یک چمدان پر از گذشته

یک چمدان پر از گذشته

نگاهی به فیلم

در دنیای تو ساعت چند است؟

بازگشت بی دلیل به زادگاه بهانه ای می شود برای این که بنشینی دقایقی یک گوشه ای و یک روایت آرام و به دور از هیاهوی روزانه را تماشا کنی. یک قصه ی بی زمان و مکان و حتی مستقل از آدم هایش. یک داستان کوتاه و کامل که پر است از قصه های ناگفته اش. بیشتر از آن که در گفتگوهایش حرف برای گفتن داشته باشد در سکوت و نگاه های شخصیت های داستان است که می توانی فریاد ناگفته هایشان را بشنوی. از خانه های قدیمی و بندری که مرغ های دریایی آن هم گویی چمدانی حرف برای گفتن دارند.

حواسی برای فرهاد نمانده. خودش را رها کرده در میان دقایقی که دیگر برایش اهمیتی ندارد که جلو می رود و یا عقب. شهری که هست و یا اصلا تفاوتی با جاهای دیگر دارد و یا نه. فقط روزگارش را محدود کرده به قاب کردن خاطرات دیگران تا شاید یک روزی زنگ بالای در مغازه خودش به صدا در آید و گلی را با همان لباس داخل عکس ببیند و برایش چایی بریزد و از همه ی خاطرات نانوشته اش برای او تعریف کند و با هم شب و روز و مکان ها را فراموش کنند و حواسشان به هیچ چیز نباشد. حتی به دو چایی که فرهاد برای دم کردنشان بیست و دو دقیقه صبر کرده است و یا زنگ موبایل گلی که از آن طرف دنیا می خواهد خبردار شود.

اما گلی حواسش پرت نیست. اتفاقا خیلی هم خوب همه جا و همه کس را می بیند و تحلیل می کند، ولی تا حالا این فرهاد کجا بوده است؟ نکند همه چیز آفریده ی ذهن خودش باشد و کل ماجرا را دارد در ذهنش در یک کافه ای گوشه ی پاریس برای خودش می بافد و تنها به عکس زنی که چتری در دست دارد خیره شده است و تمام شخصیت ها را می آفریند و به اختیار خودش آن ها را بازی می دهد. نکند دیگر نه فرهادی برای گلی مانده است و نه شهری و نه از همان اول داستان، پرواز برگشتی. گلی هیچ چیزی از فرهاد به خاطر ندارد و فرهاد هیچ چیز جز گلی. اما دیگر زمانه چرخیده و فرهاد وارونه ایستاده است نزدیک دری که پیش از این به هوای پر کردن چمدانش از گذشته ی محبوبش به آن جا سرک می کشید و اینک برای دیدن و هم کلام شدن با خود گلی.

گلی که این همه انتظار و دوری را دیده است پیش خودش می پرسد این همه سختی ارزشش را داشت، و فرهاد بدون پرسیدن، پاسخ می دهد می ارزید و می خوابد تا تمام خستگی های این چندسال از تنش به در رود و بعد از با خیالی آسوده بیدار شود و شروع کند به جبران تمامی آن سال های از دست رفته. اما گلی می ترسد که ملحفه ی سفید روی فرهاد را کنار بزند و ببیند چیزی جز چمدانی از گذشته زیر آن نیست و خودش را گوشه ی همان کافه ی پاریسی ببینید.

/ 0 نظر / 10 بازدید